HEllo

توجه

توجه                                                                      توجه              

بازدیدکننده عزیز دراین وبلاگ ازپست های ثابت استفاده شده لطفا برای

دیدن مطالب جدید به قسمت های پایین تر رجوع کنید.مرسی

شیطون خوب شد ولی ما چی؟؟؟؟؟؟؟شیطون؟؟؟؟؟

        روزگاريست كه شيطان فرياد ميزند

                                       آدم پيدا كنيد سجده خواهم كرد...

زندگی

زندگی چیست؟                                                   زندگی چیست؟

آگرخنده است چراگریه میکنیم؟                               اگرگریه است چراخنده میکنیم؟

اگرمرگ است چرازندگی میکنیم؟                             اگرزندگی است چرامیمیریم؟

اگرعشق است چرابه آن نمیرسیم؟                          اگرعشق نیست چراعاشقیم؟

کمیجان ما.....

برخی از مفاخر برجسته ای که خواستگاه و یا زادگاه آنها متعلق به شهرستان کمیجان می باشند عبارتند از :

 فخرالدین عراقی ( شاعر مشهور ) ، استاد عیسی خان بهادری ( نقاش و ریاست 30 ساله بر هنرستان اصفهان و استادِ محمود فرشچیان که از مینیاتوریست های مشهور در سطح جهان هستند ) ، دکتر اکبر خان بهادری ( پزشک و نماینده مجلس ) ، دکتر اکبر کمیجانی ( اقتصاد دان و استاد دانشگاه تهران و معاون اقتصادی سابق بانک مرکزی ) ، دکتر غلامرضا جهانشاهلو ( استاد ریاضی در دانشگاه ) ، دکتر جلیل فتح آبادی ( عضو هیات علمی دانشگاه شهید بهشتی ) ، دکتر معصومه قاسمخانی ( دکترای فیزیک هسته ای از دانشگاه صنعتی شریف)،علی اکبر ملکی راد( دانشجوی دکترا ) ، حجه السلام والمسلمین علی اصغر کمیجانی ، حجه السلام والمسلمین حجت الله نیکی ملکی ، دکتر ابراهیم اناری ( عضو هیات علمی دانشگاه اراک ) ، دکتر علی حسنی ( فرماندار سابق اراک ، نماینده اسبق مجلس و استاد دانشگاه اراک ) ، دکتر عباس کمیجانی ( دکترای الکترونیک از آمریکا و مشغول به کار در آن کشور ) ، غلامرضا فتح آبادی ( مدیر کل امور اجتماعی در استانداری مرکزی ) ، محمد حسن ضیغمی ( معاون مالی و امور پشتیبانی سازمان آموزش و پرورش استان مرکزی )، سرتیپ خلبان شهید جهانشاهلو ، حجت الله کمیجانی ( خبرنگار ایرنا ) ،  ...

 


زندگی در حال بارگیری است ، لطفا صبر کنید …
سرعت خوشبختی بسیار کم است …
تا زندگی ات دانلود شود … عمرت تمام شده … !!!

بفهمیم


از زردشت پرسیدند زندگی  خود رابر چه بنا کرده ای گفت چهار اصل  

1دانستم که رزق مرا دیگری نمی خورد پس آرام شدم 

2دانستم که خدا مرا می بیند پس حیا کردم 

3دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم 

4دانستم که پایان کار مرگ است پس محیا شدم

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

این روزها

بیشتر از هر زمانی

دوست دارم خودم باشم !!

دیگر نه حرص بدست آوردن را دارم

و نه هراس از دست دادن را .....

هرکس مرا میخواهد بخاطر خودم بخواهد

دلم هوای خودم را کرده است ...

همین..

یه وقتایی...

10140441016763695360.jpg

تنهاشادی ام




تنها شادی زندگی ام  این است که


                           هیچ کس نمیداند تا چه حد غمگینم...

خدا...


خدایا همیشه خواستم شاد کنم...

حتی قیمت شادی خیلی ها را با ناراحتی خودم پرداختم...

عشق ورزیدم...

عشق ورزیدم به کسانی که راحت دلم را شکستند...

دعا کردم...

حتی برای آنها که زخمی به جا گذاشتند...

اما خواستم درخت باشم...

با ریشه باشم...

و اگر تبرها خوردم باز باشم...

همه اینها را بودم چون میدانستم تو هستی...

و همیشه مراقبم خواهی ماند...!!!

حس های عجیب

باید هر چی زودتر هر چی بینمون
 حس های عجیب غریب هست از بین ببریم
انگار وارد مرحله ای از زندگیم شدم که
عشق و حس نمی کنم اغوش کسی برام جذاب نیست
همه ی اهنگها در حد درجه 3 ساخته میشن
توی این سیگار لعنتی هم همه چی هست غیر توتون
فردا زودتر از اونی که فکر می کنم میاد سراغم
دیروز مثل یه کتابیه که داره  اتیش میگیره
ومن شعله هاشو حس میکنم برام اصلا فرق نمیکنه با
چه کسایی تا حالا بودم  و تو گذشته از کی لذت بردم
از یه جایی به بعد...
به همه چیز و همه کس بی اعتنا می شی
دیگه نه از کسی می رنجی نه به عشق کسی دل میبندی.
از یه جایی به بعد...
 مرض چک کردن موبایل ات خوب می شه ،حتی یادت میره گوشی داری.
دیگه دلشوره نداری که موبایل تو جا بذاری یا اس ام اسی بی جواب بمونه .
از یه جایی به بعد …
دیگه دوست نداری هیچکس رو به خلوت خودت راه بــِـدی حتی اگه
تنهایی کلافه ات کرده باشه .
از یه جایی به بعد...
 باور می کنی کسی برای تنها نموندنِ تو نمیاد ،
اگه کسی میاد برای تنها نبودنِ خودشه .
وقتی کسی بهت می گه دوستت داره ، لبخند می زنی و ازش فاصله می گیری .
دیگه گریه نمی کنی،فقط بغض همیشگی هست که بهش عادت میکنی.
از یه جایی به بعد …
هر روز دلت برای یه آغوش امن تنگ می شه ،اما به هیچ آغوشی فکر نمیکنی.
از یه جایی به بعد …
دیگه حرفی برای گفتن نداری، ساکت بودن رو به خیلی حرفها ترجیح میدی.
از یه جایی به بعد …
 فقط یک حس داری، حس بی تفاوتی .
نه از دوست داشته شدن خوشحال می شی …
 نه دوست داشته نشدن ناراحتت می کنه .
از یه جایی به بعد …
 توی هیجان انگیزترین لحظه ها هم فقط نگاه می کنی و سکوت .
از یه جایی به بعد …
فقط عشق خدا رو باور داری ، اینم یعنی تنهایی مفرط

قهرمان


http://www.esteghlaltehranfc.com/esteghlal_content/media/image/2013/04/6065_orig.jpg

سعدی

خانه دوستان بروب، ولى حلقه در دشمنان مكوب.

زندگی باسبک نرم افزاری

1.در زندگی و معاشرت با دیگران، نرم‌افزار باشیم، نه سخت‌افزار.

2. برای پسوند فایل زندگی اجتماعی و خانوادگی، از سه كاراكتر "ع"، "ش" و "ق"، استفاده كنیم نه چیز دیگر.

3. هیچ‌گاه قفل سی‌دی قلب مردم را نشكنیم كه "تا توانی دلی به دست آور، دل شكستن هنر نمی‌باشد".

4. چنانچه در كاری شكست خوردیم، آن را "Shut Down" نكنیم بلكه آن را "Restart" كنیم.

5. برای مانیتور زندگی‌مان، بك‌گراند (Background) سبز یا آبی را در نظر بگیریم نه سیاه یا دودی.

6. برای سیستم قلبمان از مانیتورهای تخت و صاف (Flat) استفاده كنیم.

7. برای حل اختلافات زناشویی، روی گزینه "گذشت و ایثار"، دابل كلیك (Double click) كنیم.

8. برای فایل‌های اسرار زندگی‌مان، پسورد (password) بگذاریم و آن را مخفی (Hidden) كنیم.

9. همواره پیش از سخن گفتن، سی پی یوی فكرمان را به كار بیندازیم.

10. بر صفحه مشكلات مردم، كلید F1 باشیم و آنان را كمك و راهنمایی (Help) كنیم.

11. اگر شخصیت ما بزرگ و والاست، این نوع شخصیت، نباید به ما اجازه دهد كه با هر كسی چت (Chat) كنیم و هر كسی با ما چت كند.

12. اگر از كسی بدی و كم‌لطفی دیدیم، آن را "Save" نكنیم بلكه آن را "Delete" نماییم و حتی آن را از ریسایكل‌بین (Recyclebin) قلب مان كاملاً محو كنیم.

13. به دیگران اجازه ندهیم در "سی دی رام" زندگی‌مان هر نوع "سی دی" را كه بخواهند، قرار دهند.

14. خانه و دفتر كارمان، به روی مردم نیازمند، "Open" باشد.

15. تا حرف كسی تمام نشده، اسپیكر (Speaker) خود را روشن نكنیم.

16. در زمان ناتوانی، درماندگی و تاریكی زندگی دیگران، كلید "Power" برای آنان باشیم.

17. در سایت زندگی شخصی‌مان، یك رُوم (Room) به نام مشكل‌گشا (Moshkelgosha) بسازیم تا دیگران با ما چت (Chat) كنند.

18. هنگام مشاهده خوبی‌ها و نیكی‌های دیگران، بلافاصله كلید پرینت اسكرین (Print Screen) را بزنیم و از آن ها تصویر بگیریم.

19. فایل‌های مهم زندگی خود را گاه به گاه، اسكن (Scan) كنیم تا اگر به ویروسی آلوده شده باشند، سریعاً مشخص شود.

20. نگذاریم هر كسی در رُوم (Room) زندگی‌مان چت نماید و در این صورت، او را ایگنور (Ignore) كنیم.

21. چشم‌های مان را به روی عیب‌های پنهان مردم، "Close" كنیم.

22. گاه و بی‌گاه، كامپیوتر زندگی‌ ما هنگ (Hang) می‌كند كه باید آن را با "فكر"، "مشورت" و "برنامه‌ریزی"، ری‌استارت (Restart) كنیم.

23. برای كپی گرفتن از دیسكت زندگی دیگران، نخست آن را ویروس‌یابی و سپس ویروس‌كشی كنیم.

24. مواظب باشیم كه رایانه زندگی زناشویی‌مان، ویروس غرور و لج‌بازی به خود نگیرد كه در این صورت، ممكن است هیچ آنتی‌ویروسی نتواند آن را از بین ببرد.

25. فایل‌های مهم زندگی خود را گاه به گاه، اسكن (Scan) كنیم تا اگر به ویروسی آلوده شده باشند، سریعاً مشخص شود.

26. اگر می‌خواهیم در زندگی خویش موفق و خوشبخت باشیم، باید خودمان زیرمنوهای Programs را دقیقاً تنظیم كنیم و نباید بگذاریم كه دیگران این كار را برای ما انجام دهند اگر چه می‌توانیم در این زمینه، با آنان مشورت كنیم.

27. پیش از پرینت گرفتن از سخنان مان، پیش‌نمایش چاپ (print preview) آن را مشاهده كنیم.

28. اگر روزی رایانه زندگی ما با همسرمان هنگ كرد، سه كلید "كنترل اعصاب"، "انصاف" و "دلیل عصبانیت" را بزنیم.

29. هارد مغز خود را از برنامه‌های غیرمفید، پر نكنیم، تا فضا را برای نصب برنامه‌های مفید، تنگ ننماییم.

30. برای این كه از دیدن مانیتور زندگی، بیشتر لذت ببریم، كارت گرافیك بالا برای آن تهیه كنیم.

31. اگر لازم است كه مانیتور رایانه ما دارای رنگ‌های متنوع و متعدد باشد، ولی مانیتور ارتباطات ما با مردم، حتماً باید یك‌رنگ باشد.

32. در خطاطی كامپیوتری، از برنامه "كِلْك" هم می‌توانیم استفاده كنیم اما در خطاطی زندگی، از برنامه "كَلَك" نباید استفاده كنیم.

33. بكوشیم تا خوش اخلاقی را به جای این كه در رم (Ram) و حافظه موقت داشته باشیم، در رام (Rom) و حافظه پایدار داشته باشیم تا در هنگام آغاز (Start) ارتباط با دیگران، آن را به كار گیریم.

34. در كیس (Case) مستكبران و زورمداران، "سی دی رام" نباشیم بلكه "سی دی ناآرام" باشیم.

35. قانون كپی‌رایت زندگی اجتماعی به ما اجازه نمی‌دهد كه سی دی بدی‌ها و عیب‌های دیگران را رایت كنیم.

36. در سایت زندگی، همیشه لینكِ (Mahabbat) داشته باشیم و هیچ گاه برای این سایت، فیلتر نگذاری

ایام فاطمیه

دیگر آن خنده‌ی زیبا به لب مولا نیست
همه هستند ولی هیچ کسی زهرا نیست
قطره‌ی اشک علی تا به ته چاه رسید
چاه فهمید که کسی همچو علی تنها نیست

گفت وگوی کزروس وکوروش بزرگ

زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود برنمی داری و همه را به سربازانت می‌بخشی؟



کوروش گفت: اگر غنیمت های جنگی رانمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟! کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.


کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوش‌شان رسانید.


مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.


کوروش رو به کزروس کرد و گفت: ثروت من اینجاست. اگر آنهارا پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم. زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره‌اند مثل این می‌ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد!

کوروش بزرگ

             دست هایی که کمک میکنند بسیار مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می کنند.


آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .

.

.

.

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما

.

.

.

افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.

.

.

.

پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر .

.

.

.

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم .

.

.

.

کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .

.

.

.

انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .

.

.

.

همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد

.

.

.

تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .

.

.

.

دشوارترین قدم، همان قدم اول است .

.

.

.

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .

.

.

.

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .

.

.

.

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .

.

.

.

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساخت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است



یامهدی

خدا

نقل می کنند در زمان های گذشته مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

يك فكر بكر!

ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .

یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .

روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .

رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند . خود را تغییر دهیم نه جهان را

ضیافت

               السلام علیک یا شهر الله الاکبر و یا عید اولیائه 

در ماه پر خیر و برکت رمضان برایتان قبولی طاعات و عبادات را آرزومندم 

التماس دعا

بسیارآموزنده

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.
پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌” پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف راشکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند.
گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.. اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم.” وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.
این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.
قدرت درک کودکان فوق العاده است .چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده ، گوشهایشان در حال شنیدن . ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است.اگر ببینند که ما صبورانه فضای شادی را برای خانواده تدارک میبینیم، این نگرش را الگوی زندگی شان قرار می دهند...

زن بازن مردبامرد

مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد

زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد.

یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود

کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه

شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.


در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت...

یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین

میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او

نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.

پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.

کشاورز گفت:

خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس

بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.

کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟

کشاورز گفت:

آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه

???????؟؟؟؟؟؟؟

مشکل اینجاست که ما از هر کرمی ،

 

                                     انتظار پروانه شدن داریم !!

انکارنه انگار

زندگی چیست؟که میداند؟راهیست که بایدرفت یاخوابیست که بایددید؟نفس کشیدن چیست؟آبیست برروی آتش یاآتشیست دردل؟آرزوچیست؟راه موفقیت است یابرزخ جان؟انسان چیست؟روحی که عشق می ورزدیادستی که هم نوع رابه رگبارمی بندد؟علم چیست؟چراغ راه است یابمب اتم؟عبادت چیست؟خوردن مال حلال یاداغ زدن پیشانی؟خداکیست؟خالقی که دوستش داریم یاقادری که مارابه بهشت می برد؟...ازاین گونه سوالات بسیاراست ...ولی پاسخ ماهمیشه یکیست:انکار..انکار..انکار

خدایادوست دارم

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کنی.

  کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست،

      اشک های تو را پاک می کند و دست هایت را صمیمانه می فشارد.

تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت.

و اگر باورداشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف می زنند ، باور کن با او هرگز تنها نیستی.

فقط کافی است عاشقانه به آسمان نگاه کنی

به حضرت دوست ...

عشق یعنی.........؟؟؟؟؟؟

عشق يعني حسرت شبهاي گرم
عشق يعني ياد يک روياي نرم
عشق يعني يک بيابان خاطره
عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره
عشق يعني گفتني با گوش کر
عشق يعنی ديدني با چشم کور
عشق يعني تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني آخر خط بهشت
عشق يعني گم شدن در لخظه‌ها
عشق يعني آبي بي انتها
عشق يعني يک سوال بي جواب
عشق يعني راه رفتن توي خواب

خدا

تحمل کردن زیباست اگر قرار باشدروزی به تو برسم.

انتظار اسان است اگه قرار باشد دوباره توراببینم.

زنگی شیرین است اگر قرار باشدمزه دستان تورو بچشم.

مشگلات حل میشود اگر به بای تو بمیرم.

اشک ها همه به لبخند تبدیل میشوند

اگر قرار باشدتورایکبار ببوسم

ولبخند ها باز به اشک........

فقط اگر ببینم خیال رفتن داری

زندگیم میسوزد اگر بفهمم روزی از من دلگیر شده ای

اما بدان دوستت دارم

ازبشت این همه فاصله

ازبشت این همه حرف

دوستت دااااااااااااارم

انسان

هر انسانی دو آموزنده دارد. یکی روزگار و دیگری آموزگار.

اولی به بهای زندگی ات و دومی به بهای زندگی اش.