HEllo
توجه توجه
بازدیدکننده عزیز دراین وبلاگ ازپست های ثابت استفاده شده لطفا برای
دیدن مطالب جدید به قسمت های پایین تر رجوع کنید.مرسی
روزگاريست كه شيطان فرياد ميزند
آدم پيدا كنيد سجده خواهم كرد...
زندگی چیست؟ زندگی چیست؟
آگرخنده است چراگریه میکنیم؟ اگرگریه است چراخنده میکنیم؟
اگرمرگ است چرازندگی میکنیم؟ اگرزندگی است چرامیمیریم؟
اگرعشق است چرابه آن نمیرسیم؟ اگرعشق نیست چراعاشقیم؟
برخی از مفاخر برجسته ای که خواستگاه و یا زادگاه آنها متعلق به شهرستان کمیجان می باشند عبارتند از :
فخرالدین عراقی ( شاعر مشهور ) ، استاد عیسی خان بهادری ( نقاش و ریاست 30 ساله بر هنرستان اصفهان و استادِ محمود فرشچیان که از مینیاتوریست های مشهور در سطح جهان هستند ) ، دکتر اکبر خان بهادری ( پزشک و نماینده مجلس ) ، دکتر اکبر کمیجانی ( اقتصاد دان و استاد دانشگاه تهران و معاون اقتصادی سابق بانک مرکزی ) ، دکتر غلامرضا جهانشاهلو ( استاد ریاضی در دانشگاه ) ، دکتر جلیل فتح آبادی ( عضو هیات علمی دانشگاه شهید بهشتی ) ، دکتر معصومه قاسمخانی ( دکترای فیزیک هسته ای از دانشگاه صنعتی شریف)،علی اکبر ملکی راد( دانشجوی دکترا ) ، حجه السلام والمسلمین علی اصغر کمیجانی ، حجه السلام والمسلمین حجت الله نیکی ملکی ، دکتر ابراهیم اناری ( عضو هیات علمی دانشگاه اراک ) ، دکتر علی حسنی ( فرماندار سابق اراک ، نماینده اسبق مجلس و استاد دانشگاه اراک ) ، دکتر عباس کمیجانی ( دکترای الکترونیک از آمریکا و مشغول به کار در آن کشور ) ، غلامرضا فتح آبادی ( مدیر کل امور اجتماعی در استانداری مرکزی ) ، محمد حسن ضیغمی ( معاون مالی و امور پشتیبانی سازمان آموزش و پرورش استان مرکزی )، سرتیپ خلبان شهید جهانشاهلو ، حجت الله کمیجانی ( خبرنگار ایرنا ) ، ...
از زردشت پرسیدند زندگی خود رابر چه بنا کرده ای گفت چهار اصل
1دانستم که رزق مرا دیگری نمی خورد پس آرام شدم
2دانستم که خدا مرا می بیند پس حیا کردم
3دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم

این روزها
بیشتر از هر زمانی

تنها شادی زندگی ام این است که
خدایا همیشه خواستم شاد کنم...
حتی قیمت شادی خیلی ها را با ناراحتی خودم پرداختم...
عشق ورزیدم...
عشق ورزیدم به کسانی که راحت دلم را شکستند...
دعا کردم...
حتی برای آنها که زخمی به جا گذاشتند...
اما خواستم درخت باشم...
با ریشه باشم...
و اگر تبرها خوردم باز باشم...
همه اینها را بودم چون میدانستم تو هستی...
و همیشه مراقبم خواهی ماند...!!!
2. برای پسوند فایل زندگی اجتماعی و خانوادگی، از سه كاراكتر "ع"، "ش" و "ق"، استفاده كنیم نه چیز دیگر.
3. هیچگاه قفل سیدی قلب مردم را نشكنیم كه "تا توانی دلی به دست آور، دل شكستن هنر نمیباشد".
4. چنانچه در كاری شكست خوردیم، آن را "Shut Down" نكنیم بلكه آن را "Restart" كنیم.
5. برای مانیتور زندگیمان، بكگراند (Background) سبز یا آبی را در نظر بگیریم نه سیاه یا دودی.
6. برای سیستم قلبمان از مانیتورهای تخت و صاف (Flat) استفاده كنیم.
7. برای حل اختلافات زناشویی، روی گزینه "گذشت و ایثار"، دابل كلیك (Double click) كنیم.
8. برای فایلهای اسرار زندگیمان، پسورد (password) بگذاریم و آن را مخفی (Hidden) كنیم.
9. همواره پیش از سخن گفتن، سی پی یوی فكرمان را به كار بیندازیم.
10. بر صفحه مشكلات مردم، كلید F1 باشیم و آنان را كمك و راهنمایی (Help) كنیم.
11. اگر شخصیت ما بزرگ و والاست، این نوع شخصیت، نباید به ما اجازه دهد كه با هر كسی چت (Chat) كنیم و هر كسی با ما چت كند.
12. اگر از كسی بدی و كملطفی دیدیم، آن را "Save" نكنیم بلكه آن را "Delete" نماییم و حتی آن را از ریسایكلبین (Recyclebin) قلب مان كاملاً محو كنیم.
13. به دیگران اجازه ندهیم در "سی دی رام" زندگیمان هر نوع "سی دی" را كه بخواهند، قرار دهند.
14. خانه و دفتر كارمان، به روی مردم نیازمند، "Open" باشد.
15. تا حرف كسی تمام نشده، اسپیكر (Speaker) خود را روشن نكنیم.
16. در زمان ناتوانی، درماندگی و تاریكی زندگی دیگران، كلید "Power" برای آنان باشیم.
17. در سایت زندگی شخصیمان، یك رُوم (Room) به نام مشكلگشا (Moshkelgosha) بسازیم تا دیگران با ما چت (Chat) كنند.
18. هنگام مشاهده خوبیها و نیكیهای دیگران، بلافاصله كلید پرینت اسكرین (Print Screen) را بزنیم و از آن ها تصویر بگیریم.
19. فایلهای مهم زندگی خود را گاه به گاه، اسكن (Scan) كنیم تا اگر به ویروسی آلوده شده باشند، سریعاً مشخص شود.
20. نگذاریم هر كسی در رُوم (Room) زندگیمان چت نماید و در این صورت، او را ایگنور (Ignore) كنیم.
21. چشمهای مان را به روی عیبهای پنهان مردم، "Close" كنیم.
22. گاه و بیگاه، كامپیوتر زندگی ما هنگ (Hang) میكند كه باید آن را با "فكر"، "مشورت" و "برنامهریزی"، ریاستارت (Restart) كنیم.
23. برای كپی گرفتن از دیسكت زندگی دیگران، نخست آن را ویروسیابی و سپس ویروسكشی كنیم.
24. مواظب باشیم كه رایانه زندگی زناشوییمان، ویروس غرور و لجبازی به خود نگیرد كه در این صورت، ممكن است هیچ آنتیویروسی نتواند آن را از بین ببرد.
25. فایلهای مهم زندگی خود را گاه به گاه، اسكن (Scan) كنیم تا اگر به ویروسی آلوده شده باشند، سریعاً مشخص شود.
26. اگر میخواهیم در زندگی خویش موفق و خوشبخت باشیم، باید خودمان زیرمنوهای Programs را دقیقاً تنظیم كنیم و نباید بگذاریم كه دیگران این كار را برای ما انجام دهند اگر چه میتوانیم در این زمینه، با آنان مشورت كنیم.
27. پیش از پرینت گرفتن از سخنان مان، پیشنمایش چاپ (print preview) آن را مشاهده كنیم.
28. اگر روزی رایانه زندگی ما با همسرمان هنگ كرد، سه كلید "كنترل اعصاب"، "انصاف" و "دلیل عصبانیت" را بزنیم.
29. هارد مغز خود را از برنامههای غیرمفید، پر نكنیم، تا فضا را برای نصب برنامههای مفید، تنگ ننماییم.
30. برای این كه از دیدن مانیتور زندگی، بیشتر لذت ببریم، كارت گرافیك بالا برای آن تهیه كنیم.
31. اگر لازم است كه مانیتور رایانه ما دارای رنگهای متنوع و متعدد باشد، ولی مانیتور ارتباطات ما با مردم، حتماً باید یكرنگ باشد.
32. در خطاطی كامپیوتری، از برنامه "كِلْك" هم میتوانیم استفاده كنیم اما در خطاطی زندگی، از برنامه "كَلَك" نباید استفاده كنیم.
33. بكوشیم تا خوش اخلاقی را به جای این كه در رم (Ram) و حافظه موقت داشته باشیم، در رام (Rom) و حافظه پایدار داشته باشیم تا در هنگام آغاز (Start) ارتباط با دیگران، آن را به كار گیریم.
34. در كیس (Case) مستكبران و زورمداران، "سی دی رام" نباشیم بلكه "سی دی ناآرام" باشیم.
35. قانون كپیرایت زندگی اجتماعی به ما اجازه نمیدهد كه سی دی بدیها و عیبهای دیگران را رایت كنیم.
36. در سایت زندگی، همیشه لینكِ (Mahabbat) داشته باشیم و هیچ گاه برای این سایت، فیلتر نگذاری

دیگر آن خندهی زیبا به لب مولا نیست
همه هستند ولی هیچ کسی زهرا نیست
قطرهی اشک علی تا به ته چاه رسید
چاه فهمید که کسی همچو علی تنها نیست
آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .
.
.
.
وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما
.
.
.
افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.
.
.
.
پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر .
.
.
.
کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم .
.
.
.
کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .
.
.
.
انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .
.
.
.
همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد
.
.
.
تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .
.
.
.
دشوارترین قدم، همان قدم اول است .
.
.
.
عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .
.
.
.
آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .
.
.
.
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .
.
.
.
من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساخت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است
نقل می کنند در زمان های گذشته مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .
روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .
رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند . خود را تغییر دهیم نه جهان را
السلام علیک یا شهر الله الاکبر و یا عید اولیائه
در ماه پر خیر و برکت رمضان برایتان قبولی طاعات و عبادات را آرزومندم
التماس دعا
اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان
پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی
ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می
گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه
ریخت و پاش کلافه شدند.
پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن
پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.” پس زن و شوهر
برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به
تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان
لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف راشکسته بود حالا در کاسه ای
چوبی به او غذا میدادند.
گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که
در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این
پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن
چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.. اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد
تمام آن رفتارها بود.یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه
های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ،
داری چی میسازی ؟” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ،
تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم.” وبعد لبخندی زد و به
کارش ادامه داد.
این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس
اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او
را به سمت میز شام برد.
قدرت درک کودکان فوق العاده است .چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده ،
گوشهایشان در حال شنیدن . ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده
است.اگر ببینند که ما صبورانه فضای شادی را برای خانواده تدارک میبینیم،
این نگرش را الگوی زندگی شان قرار می دهند...
مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد
زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد.
یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود
کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه
شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.
در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت...
یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین
میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او
نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.
پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.
کشاورز گفت:
خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس
بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.
کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟
کشاورز گفت:
آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه
مشکل اینجاست که ما از هر کرمی ،
انتظار پروانه شدن داریم !!
به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کنی.
کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست،
اشک های تو را پاک می کند و دست هایت را صمیمانه می فشارد.
تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت.
و اگر باورداشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف می زنند ، باور کن با او هرگز تنها نیستی.
فقط کافی است عاشقانه به آسمان نگاه کنی
به حضرت دوست ...
انتظار اسان است اگه قرار باشد دوباره توراببینم.
زنگی شیرین است اگر قرار باشدمزه دستان تورو بچشم.
مشگلات حل میشود اگر به بای تو بمیرم.
اشک ها همه به لبخند تبدیل میشوند
اگر قرار باشدتورایکبار ببوسم
ولبخند ها باز به اشک........
فقط اگر ببینم خیال رفتن داری
زندگیم میسوزد اگر بفهمم روزی از من دلگیر شده ای
اما بدان دوستت دارم
ازبشت این همه فاصله
ازبشت این همه حرف
دوستت دااااااااااااارم